شعر در وصف همدان سروده استاد محمد رئوفی ( مهر )

شعر شکوه الوند (مسمط مخمس )

این قله الوند که فخر همدان است 

بر دامنش از چشمه به کهسار روان است

سرسبزی و آن خرمی اش رشگ جنان است

بر عارف و عامی همه جا ورد زبان است

هنگام بهارانش خود مآمن جان است

گر صبحگهی بینی از آن قله والا

زالوند نگر تا که شوی محو تماشا

خورشید که سربرکشد آید سوی بالا

هم رقص کنان بینی اش از دور چه زیبا

از اوج افق رنگ طلا گرد فشان است

از چشمه ملک گویمت ای دل که چه سان است 

جائی است پر از سبزه وخوش نام ونشان است 

آن غلغله اش چون دل عاشق به فغان است 

این ناله جوی از دل کهسار عیان است

هر لحظه دل و دیده نظاره گر آن است

گر خسته نگردی برمت جانب دیگر 

تا در ره کیوار به آن کوه سراسر

بالاتر از آن دشت بود خرم و برتر

میشان بودش نام چه نیکوست ترا بهر

آسوده نشینیم که آرامش جان است

گر میل کنی رفتی از آن ره سوی بالا

تا تخته نادر نشوی رنجه و فرسای

گهواره مریم بودت نیک یکی جای

هم خانه عابد که منی مسکن و مآوای

هنگام تماشای در و دشت و زمان است

ای بس که مفرح بود آن دره مفرا

روئیده گیاهی بهمین نام در آنجا

محصول وی آلاله و آزربه اعلا

کز عطر دل انگیز شوی واله و شیدا

اندوه ز دل میبرد و روح روان است

باز آی که بر تو نمایم ره دیگر

آنجا که ره چشمه فرشته است به معبر 

در بستر آن رود به بالاست یکی سر 

می گردد از آن جای مشام تو معطر 

زان آب کفی نوش که خود راحت جان است 

بر اوج همان دره مرادبیک بود آن رود

بالای سرش شاه نظر قله موعود

بر کوه نوردان جهاندیده و مسعود

بر پیر و جوان ، خرد و کلان جمله بدرود

زان روی که گردشگه آن زنده دلان است

شاطر علی آن دره آباد و مصفا 

آن دره روباه و آن تپه خضراء

هم دره گرگ است مسمی است به آنها

چوی وزمه بود بر زبرش برتر و والا

تا ظن نبری مسکن و ماوآی ددان است

از گنجنامه بر تو بگویم روایت

کز ما نکنی از کم و از بیش شکایت

از کوروش و از شاه خشایار حکایت

خطی است به میخی که شماراست هدایت

بر سنگ نوشته است که تاریخ شهان است

نهری است خروشان و عظیم از سر بالا

آید به سراشیبی از آن دره زیبا

من در عجبم خود که چنین نعمت والا

مبداء زکجا دارد و مقصد کجاها

آبشخور دریای خزر یا که عمان است

از سنگ یکی قلعه اعلای معظم

قز قلعه سی اش نام بود گفته خوارزم

در معبر آن  تاریک دره آن دژ درهم

سنگش همه از مرمر خام است فراهم

خاموش و فراموش که کوه همدان است

افسوس بود زان همه آب فراوان

می نالدو می جوشد و آید زه بیابان

زیبائی و پاکیش چو مرواری غلطان

شایسته که محصور شود آن

تا بهره به زارع دهد و سود درآن است

کوتاه سخن این همه وصف همدان بود 

از خرمی و پاکی و زیبائی آن بود

گویم به تو این گردش ایام چه سان بود

یک روز چنین بود و دگر روز چنان بود

زان رو دل مهر از دی بهمن نگران است

 

 

 



منبع: http://raoufimehr.blogfa.com/