شعر بهار از استاد محمد رئوفی مهر

بهار
باز بهار آمد و این فرودین
کرد جهان را چو بهشت برین
باز بهار آمدو اردیبشهت
در دل صحرا و چمن لاله کشت
بلبلکان گشته غزل خوان وشاد
پیک نسیم آورد از یار ، یاد
مخمل سبز است قبای چمن
بوسه زند بلبل بر یاسمن
جلوه دهد روی طبیعت بهار
تازه کند جان و دل بی قرار
غنچه گل تا دهان باز کرد
بلبل شوریده نوا ساز کرد
تازه کند عشق جوانی بهار
زنده کند خاطره و یاد یار
نرگس مستش دل و جان می برد
سرو قدش تاب و توان می برد
سوسن آزاده کند دلبری
باد صبا کرده چه رامشگری
شادی روی چمن از روی گل
خرمی زندگی از بوی گل
بلبل بی دل کند این نغمه ساز
شادیش آن است که گل گشته باز
گه به غزل خوانی و رامشگری
گاه کند عشوه و افسونگری
سربدر آوردبنفشه ز خاک
شبنم با بوسه رخش پاک کرد
ناله آرام دل جویبار
هست به دل های غمین غمگسار
در پس این دایره نیلگون
هست یکی قدرت بی چندو چون
می گذرد روز و مه و سال ها
تا که دگر سازد احوال ها
دل نتوان بست به این روزگار
گر چه کند شاد ترا چون بهار
لشگر غارتگر سرما ز پی
می رسد ازبهمن و اسفند و دی
گردش ایام ندارد قرار
مهر نبینی تو از این کجمدار
کار شب و روز نه کاری است خرد
بی خبرت می زند او دستبرد
خرمن عمر است که رفته به باد
حیف کز آن نیست ترا هیچ یاد
باز بسی بهمن و اسفند ودی
آید از این پس شود ایام طی
لیک من آنجا به مغاک اندرم
خفته و آسوده به خاک اندرم
ای دل وامانده غافل ز کار
خرمن عمر است دمی هوشدار 



منبع: http://raoufimehr.blogfa.com/