شعر امید از مجموعه اشعار اندیشه ها و احساس ها استاد رئوفی ( مهر)

                     

امید

دید کسری پیرمردی تابناک

می نشانید او نهالی را بخاک

گفت ،ای پیر این نهالی است خرد

میوه آن کی توانی بازخورد

دفتر عمرت ندارد صفحه ای

از چه بنگاری در آن خود نکته ای

کار خود را بر جوانان واگذار

خود نگه کن گردش این روزگار

روزگار پیری و  وقت دعاست

گر عبادت پیشه کردی آن رواست

گفت پیر، از روی اخلاص و یقین

نی عبث کارم نهالی در زمین

آنچه بردم بهره از  خوان جهان

حاصل زحمات مردان است آن

کاروان زندگی اکنون ز ماست

کاروان دیگری خود در قفاست

گنج ما از رنج آنان شد پدید

نی روا باشد کنیمش ناپدید

این جهان جز کشتگاهی بیش نیست

حاصل آن جمله بهر خویش نیست

خود بیایند از پی ما در جهان

تا که آموزند رسم رفتگان

کرد بخشش ، پیر را نوشیروان

زآنکه بیدار شد ازخواب گران

گفت ، بار آورد مارا این نهال

ممکن آمد بهر تو امر محال

چون مرا آیندگان تدبیر بود

بهر تدبیر این چنین تقدیر بود

((مهر)) ار خواهی بیابی حاصلی

دور کن از خویش رسم کاهلی



منبع: http://raoufimehr.blogfa.com/